گلستان جنگ رحیم چهـره خنــد
مثل يک سـوالِ سخت ...
جانباز ، سردار ، برادرم
گرچه الان ، هر دو بالا تو شکسته
گرد پيري ،
روي اندام جراحت خيز مجروحت نشسته
گرچه بي مهري به رويت ،
همه درها رو بسته ،
مثلِ يک سوالِ سختي ، واسه ما
مثلِ يک سوالِ سخت !
اون سوالي که همه ،
آخرش بايد به اون جواب بِدَن !
جوابي اگر براش داشته باشن !؟
عشق سه حرف است و آنقدر بزرگ که در تماميِ کلام نيز نگنجد ! ليک در جبهه جهاد تماميِ عشق تنها يک قَدَم بُوَد که از خويش فراتر نهي ، تا رهي ، چون بسيج !
گلستان جنگ
رحیم چهـره خنــد
معرکه شيدايي ...
|
تا اَبَــد چــون دشـمنِ پستي ، حسين (ع) است |
|
آنکــه در رهـش کَمَـر بستي ، حسين (ع) است |
|
سروري که عاشقش هستي ، حسين (ع) است |
|
وانکــه با نامش ز غـم رَستي ، حسين (ع) است |
|
بارِ خــــود را در رَهَش بستي ، حسين (ع) است |
|
چون اساسِ خلقتِ هستي ، حسين (ع) است ... |
اين کمترين تا اين وقت که رسيده ام ، با اين دو ديده ام و با ديده دلم ، ديده ام که يارانِ حق ، بسيجيان ، در بطن هر معرکه اي نصيب مي برند و پاي ، و پناه به يگانه خداي ، از دلي که شکسته و فرمانبردار نباشد . و بينايند و دانايند و دانند که اگر فرشته وَش به اداي تکليفند ، بايد به صراط اندر باشند و چون تندر ... و بکوشند و بخروشند و اگر برسند يا نرسند "رضا باشند و رضايند !"
به نام قادر متعال
"در طَوافِ عشق "
( سفرنامه حج يک بسيجي)
اينجا مسجدالحرام است ، با آن عظمت وصف ناشدني و جمعيّت عظيم طواف کننده ، احساس ميکنم نبضِ زندگي در ذرّه ذره هرچه که چشمانم ميبيند با ضربانِ محکم و منظمِ خود ميتپد ، حس ميکنم ذره کوچکي هستم در لابلاي سيّارکهايي که در نواري عظيم در بينِ کره مريخ و مُشتري در جهتِ حرکتِ ستارگان ميچرخند ، سرم گيج ميرود ، صورتم را به سنگهاي سفيدِ کفِ مسجد الحرام ميگذارم ، حالا چشمانم فقط پاهاي طواف کننده هايي را ميبيند که در مطاف در حرکتند که ديوانه ميشوم ... يادِ پاهايي ميافتم که در «کربلاي پنج» در کانال «پنج ضلعي» بخاطر خدا ميدويدند تا زودتر به خط برسند ! ، گاهي راه بندان ميشد ، و گردان ميايستاد و گاه با شعار «ماشاءالله ، حزب الله» به سرعتش ميافزود ، «آتش تهيه» زمين را شخم ميزد و غوغا ميکرد ، انفجارها بقدري پيدرپي و زياد بود که به نظر ميرسيد تمام طبلهاي دنيا را آورده اند و با هم ميکوبند ، خط شکسته بود و بروبچههاي تيپ مستقل اطلاعاتي 313 حُرّ مشغول پاکسازي سنگرهاي اطرافِ دژ در «پنج ضلعي» روبروي سنگرهاي نوني شکل بودند تا سنگري مناسب براي «شنود» بيابند و آماده کنند و «بيسيمهاي راکال» را به آنجا منتقل کنند ، من مجبور بودم کنار يازده بيسيم که تحويلم بود منتظر بمانم و از آنها مواظبت کنم ، حال زير آن آتش سنگين با آنهمه ترکشهاي سرخ مجبور شدم رفِ طاقچه مانند در ديواره شرقي کانال بکنم و بيسيمها را در آن قرار دهم و خودم هم در کنار بيسيمها بمانم اين بود که مجبور شدم ساعتها در طاقچه قبر مانندي که در قسمت پائين کانال دراز بکشم و چشمانم فقط ميتوانست پاهاي آن بزرگمردان را ببيند ، پاهاي گل آلودي که زيرِ آن پاتکهاي متعدد و آتش تهيه هاي مکرر و سنگين ميدويدند که از قافله عقب نمانند و در معرکه عشق حضور داشته باشند ! از روستاهاي جنوبِ خراسان تا کوير مرکزي و روستاهاي استانهاي غربي و مرکزي و جنوبي و شرقي ، تک تک گلچين کرده و به بطنِ آن معرکهها کشيده بود ؟ چه جاذبه و کششي ميتوانست اسماعيل را ، حتي بدونِ اشاره ابراهيم به مسلخ بکشاند ، آنگونه سلاح بر کَف و دل بر طَف که ابراهيم خجل نشود ؟ لُودِري آن روبرو مشغول زدنِ خاکريز بود همراه با 9 راننده ! ، يکي در حالِ کار با لُودِر و بقيه منتظر که به محضِ ترکش خوردنِ اوّلي ، جايش را پُر کنند و چشمانِ من فقط پاهاي اين هشت راننده يدکِ لُودر را ميديد و پاهايي را که ...
رمزِ رُخ يار ...
|
|
رمزِ رُخِ ياري ، هاله را ميماني |
|
|
مهتاب هـــزارساله را ميماني |
|
|
کر شد فلک از صـلابتِ خونينت |
|
|
فريادِ سکـوتِ لالـه را ميـماني |
|
|
آوار شـود بر سـرِ ظالم ، آهي |
|
|
طـوفانِ هجومِ ناله را ميماني |
|
|
در حلقة مستانِ شهادت آئين |
|
لبـريــزتــرين پيـالـه را ميـماني | |
|
سر مطلع شوري و شهيد عشقي | |
|
پايانِ خـوشِ مقـالـه را ميماني | |
|
رحیم چهره خند | |
رودها رفته ولي ميمانند (برای ننـه علـی)
|
|
ما دراين کوه ودراين دشت، دراين صحراها |
| ||
|
|
مثلِ يک رود ، در انگيزه رفتن بوديم |
| ||
|
|
رودها ، رفتـه ولـي ميماننـد |
| ||
|
|
آيه سبز طراوت به چمن مي خوانند |
| ||
|
|
رود را مظهــررفتـن داننـد |
| ||
|
|
مايه خرّمي دشت شقايق از آب |
| ||
|
|
حاصل خرّمي سرخِ شقايق خون است |
| ||
|
|
حاصل خون شقايق ، ماندن |
| ||
|
|
نکبت و ذلّت و بيچارگي و درد |
| ||
|
|
بـه سـويــي رانــدن |
| ||
|
|
مثلِ کوهــي مانــدن |
| ||
|
|
کوه را اسوه ماندن دانند |
| ||
|
|
آن وَرِ دشتِ شقايق روديست |
| ||
|
|
روز و شب ، زمزمه عشق به لبها دارد |
| ||
|
|
تو در اين مرحله با رود سفرها کردي |
| ||
|
|
بـاشـقــايـق رفتـي ، |
| ||
|
|
ـ بـس خطــرها کــردي |
| ||
|
|
دشـت را بسـترِ خون |
| ||
|
|
ـ از شـررهـــا کـــردي |
| ||
|
|
پنجه در پنجه طوفان فکندي ، يکسر |
| ||
|
|
چون به فانوس ، وزيدن ميکرد |
| ||
|
|
هرزه سازي به کَفَش بود،چو خنجر ، ديدي |
| ||
|
|
ـ نَم نَمَک ، قصدِ خزيدن مي کرد ! |
| ||
|
|
چارقِ عشق،به پاي دل خودکردي ودرراه شدي |
| ||
|
|
مثلِ يک ماه شدي مَشـعـلِ راه شـدي |
| ||
|
خونِ سرخِ تو در اين مرحله يک پرچم شد | ||||
|
قطره ها جمع شد و سِرهم شد ! | ||||
|
ـ پشـت دشــمن خــم شـــد | ||||
|
*** ساحتِ قدس دل از عشق چنين گلکاري ست | ||||
|
سرِّ اين راز ، ز فطرت ساري ست | ||||
|
نم نمِ زمزمه عشق به لبهاي طبيعت جاري ست | ||||
|
شور و شادي و صفا و طرب و عشق ، | ||||
|
اگــر ميـطـلــبي ، | ||||
|
همره شو | ||||
|
اسب دل را زين کن | ||||
|
رهروِ اين ره شو | ||||
|
|
مرغ دل گر پرو بالي دارد |
| ||
|
|
فارغ از تور و قفس |
| ||
|
|
ـ در طپشِ نبض مجالي دارد |
| ||
|
|
اهلِ عشق است ، چه حالي دارد : |
| ||
|
|
مـثـلِ رودي رفتــن |
| ||
|
|
مثل کوهـي مانــدن |
| ||
|
|
چون نسيمي در دشت |
| ||
|
|
ـ آيـه ها را خواندن |
| ||
|
|
دفتر عشق در اين معرکه بس گسترده ست |
| ||
|
|
کومه ها ، بس سرد است |
| ||
|
|
اسبِ دل را زيـن کــن |
| ||
|
|
رهروِ اين ره شو |
| ||
محمد مهدي هادي 2/1/88
« حرفهايي كه گفتني نيست » (رحیم چهره خند)
او نجا توي قرارگاه بودم ، سرپل ذهاب ، مدتي از رفتن «سيد» مي گذشت و از آمدنش خبري نبود، فكرم پيش او بود ، هي سعي كردم يه جوري خودم رو مشغول كنم ، نشد ، بي قراري مي كردم ، دلم گرفتار دو جا بود ، يكي پيش سيد كه دلواپسش بودم و براي سركشي ديدگاهها رفته بود و دير كرده بود ، يكي پيش اونهايي كه تهران بودن ، يعني همه اونهايي كه توي تهرون نفس مي كشيدن ،غريبه و آشنا برام فرقي نمي كرد ، ميدونستم همه اونهايي كه اهل جبهه اند و يا اهل جبهه نيستند ، الان دلشون پيش ماست ، دلم بي قراري مي كرد ، دلم مي خواست مي آمدم و...
18/4/86
" به نام قادر متعال"
بازيِ مردان
( بياد آقا سيدحسن نعمتي پدر شش شهيد گلگون کفن)
اهل معرفت ميدانند که دل بايد ساکن باشد و حرص نزند و دست بايد فارغ باشد از دنيا و مافيها ، تا پيله به خود نَتَنَد از زخارف دنيا و در جهاد هميشه چنين بود و چنين است : دست فارغ و دل در سکون ، حقيقي و آلوده به خون ، و اين سکون به رضايت اين بُوَد که بفرمانِ او ، جان بر کف است و دل بر طف !
ميکدة نامِ تو ...
|
|
در ســـرِ کــوي وَلايت ، گــر گـــدايـم خــواني |
|
|
اين گـــدايي نـدهـم ، من بـه دو صــد ســلطاني |
|
|
"خُم" بود با "مِي" و "نِي" نام قشنگ تو ومن |
|
|
ميکنــــــم ميـکـــــدة ی نـامِ تــــو را دربـانـــي |
|
|
آنقـــدر پَرســه در اين ميـکـــــده من خواهم زد |
|
|
تا بـه ولگــــرديِ کـــويِ تــو شــوم قــربـانـــي |
|
|
آنقــــدر در عـجـب از معجـــزة ی کار تــــــوام |
|
|
شــــهرة ی دهـــر شــدم عاقـبـت از حيـــرانــي |
|
شـــد جـــدا از يـــد بيــضاي تــــو حــق و باطـل | |
|
خــــط و راه تـــــو بــــود چـوبــــخطِ ميــــزانــي | |
|
شــب آديـنــــه بـه ديـــــدار تــــــو من ميآيـــــم | |
|
تا کنـم چـارة ی اين دل به " حَـــــرَم درمانـــي " | |
پيمانِ وَلا
|
|
تا اهـل ولايـت تــو هستيـم ، هستـیـم |
|
|
ما دانةی عشقيم که رستيـم ، رستيـم |
|
|
عهديست ولايت که بر اين عهد نشستيم |
|
|
تا شيشة عمرِ ستمِ خصم شکستيـم |
|
|
شبـها که دلِ زنده دلان ، خـواب نـدارد |
|
|
با رختِ بسيجي ، سرِکويِ تو نشستيم |
|
|
ما سـاغـرِ غـم در لبِ ايّـام شـکستيـم |
|
|
لب را به لبِ سـاغـرِ پيـمانِ تـو بسـتيـم |
|
تاليِ امامي تـو و فـرزنـد حسـيـني (ع) | |
|
ما مستِ خم و مستِ مي و نِي ز اَلستيم | |
|
مـا سـاغـر جـانـانة ی لبـريـز صـفائيـم | |
|
زانروي که در حلقة ی يارانِ تو هستيم | |
|
خورشـيـد سـپهـرِ دلِ عشّـاق پـيـامـت | |
|
با تـور پيـام تـو زهـر مهـلکه جـسـتـيـم | |
|
عهديست ولايت که براين عهد نشستيم | |
|
تا اهـل ولايـت تــو هسـتيـم ، هستـيـم | |
| رحيم چهره خند (1377) | |
نمکدانهاي شکسته
به عنوان تلنگری برای بیداری٬هرچند «آنکه خود را بخواب زده »بیدار شدنی نیست!
رحيم چهره خند
تهران25/3/1389
گـرگي امّا در نظر از هـرچه ميشي ، ميـش تر
زخم دل شـد از هواي نفسِ دونت ريـشتر
روز و شب رفت و شدي از پيش کافر کيـشتر
مرتد از کافر بود ، بس قابل تفتيش تر
نقطه ضعفي ميزند بر زخم دلها ُ نيشتر
مُجرم از مَحرم فقط يک نقطه دارد بيشتر
*******
هر چه کرديمت نصيحت ، در سر تو جانشد
عقده از کار شلم شورباي فکرت وا نشد
در وجودت ذرهاي از معرفت پيدا نشد
سفر ه پرشد از نمکدان شکسته ، جا نشد
کارها شد زير زميني تر ، کمي از پيش تر
مُجرم از مَحرم فقـط يک نقطه دارد بيـشتر
*******
گرچه صدها دفعه ، دفـعِ شرّ نموديم و گذشت
ديده از فقدان مردي ، تر نموديم و گذشت
رفعِ شرّ با شيوهاي بهتـر ، نموديم و گذشت
گـوشها دروازه و چون در نموديـم و گذشت
لیک آدم نشدي کردي خودت را کـیش تر
مُجرم از مَحرم فقط يک نقطه دارد بيشتر
*******
ميرسي آخر به جـايي ، عـق زني در هر نفس
تنگ آيد بهر جانت چرخ دنيا چون قفس
مشکـلت را حــل نميسازد برايت هيـچکس
جز نکير و منکرت کِي ميرسد فرياد رس
مرتدست صد مرتبه از خصم کافر کيش تر
مُجرم از مَحرم فقط يک نقطه دارد بيشتر
*******
مشکل تو از قبا و از ردا و ريش نيست!
رفتهاي جايي که راهي از پس و از پيش نيست
اشکارا گشته غش ، پس حاجت تفتيش نيست
بهر ما اين کج پلاسي ، مايةی تشويش نيست
وه چه خوش گفت حضرت آقا زماني پيش تر
مجـرم از محـرم فقط یک نقطـه دارد بیشتر
مجرم از محرم فقط یک نقطه دارد بیشتر
گلستان جنگ رحیـم چهـره خنــد
خستگيا باشه تا ، با شهدا در کنيم
عشق جوهر بندگيست و عاشق بنده عشق است ، که فرموده اند :
"بنده آني ، که در بندِ آني "
و عشق دوگونه است و بندگان دوسان ، چنانکه داني : زميني و آسماني !
(( در فصلِ اوّل اين حکايت ))
( براي سرکار خانم دباغ ، سردار ايستادگي و ايثار)
بستري بود زمان
دفتري بود زمين
و قلم : ناخنِ پا
ـ محکم و پا برجا ـ
جوهرِ جوهرةی غيرتتان
ـ خونِ سرخِ هابيل ـ
نقش ميزد بر اين دفترِ خون
رنگي از طيفِ جنون
ـ حرفي از حرمتِ خون ـ
آنچه ميشد از اين دفتر خونين پرسيد
لاله و نسترن و نسرين بود
ـ همه جا ، خونين بود
فصلِ نامردمي و تيغ به کف ،
گلچين بود !
مزرعِ سبزِ فلک بود و به دستِ ذژخيم
داسِ نامردمي و توبرةی" شاه اَن شاهي"
ـ يا همان اَن شاهي ـ
*
دفتري بود زمين
بستري بود زمان
فصل ما ، فصلِ خزان
بادِ بي مهري وزان
داغ دلهاي شما
برشقايق پاشيد
در دلِ مزرعةی سبزِ ولا
دانه و بذرِ حقايق پاشيد
دانهها روئيدند
لاله را بوئيدند
سر زد آخر به چمن نسترني ،
لاله اي ، سرخ گلي ، ياسمني
گلشني شد ز ولا ، سرخ و قشنگ
لالهها رنگ به رنگ
همه با سينه ی تنگ
مرغِ اميد به سرِ شاخه ی اين سرو رسيد
ـ قلب تاريخ طپيد
فصل امّيد رسيد
باغبان آمد ، باز
نهضتي کرد ، آغاز
پايه ی نهضتِ او ، خونِ شما
پرچمِ دین،
ـ روي گلگونِ شما
شادي رهبر و پيروزي دين و قرآن
ـ مرهمي بر دلِ پرخونِ شما
روزتان تابنده ، يادتان پاينده
رحیم چهره خند
۱۳۶۸ تهران
گلستان جنگ (۳) رحیم چهـره خنــد
پس من به جاي تو ...
|
بر دوشِ دل از سوزِ غمَت بار ، گرفتند |
|
کامِ دل از ايـن گُنـبـــــــدِ دوّار گــرفتـنـــــد |
|
يکباره چو پا بر سرِ هستي ، بنهادنــد |
|
عشق و غم و سوزِ تو به يکبار ، گرفتنــــد |
|
چشم طمع از پرده پنـدار ، بريـدنــــــد |
|
چون مرغِ حق اين عشق به مِنقار گرفتنـد |
|
هر دم به حسابِ دلِ بيمار رسيــدنـــد |
|
هــر شــب ، ز غمِ هجــرِ تو آمار گرفتنــــد |
|
تا گنجِ غَمَت ، دور زِ اَغيـار ، بـمانـــــــد |
|
جا در دلِ ويـــرانـه چــو آوار ، گرفتـنــــــــد |
|
با سر به مِني رفته و با پاي به مَسلَخ |
|
تا روشني از ، عُمقِ شـبِ تـار ، گرفتنــــد |
|
تا پِـر نَبــود مرغِ دلي را کـه گـريــــــزد |
|
از عشقِ تو وُ سـوزِ غَمَت ، کار گرفتـنـــد |
|
تـا واديِ پُـر حـادثـه معـرکـه ی عشق |
|
از آژده ســـــوزِ غــم ، آثـار گـــرفتـنــــــــد |
نه مگر اخلاص ، فاضل ترينِ هنرهاي بسيجي بُوَد که گوهر مردان پديدار آرد و گل کارد و برکت ، بارَد ؟
"شهيد آقا سيد مجدالدين طباطبايي " ازخيل اين يلان بسيجي بود و مي دانست که به همان قدر که از نفسِ خود فاصله گيرد و بيرون آيد ، برکتِ بيشتر زايد و به بسيج نزديک تر آيد ؛ نفس را کشته بود تا به تمامي بسيجي باشد ، چه درشهر و خانه باشد ، يا در نهر جاسم و دوعيجي !
بسيجي بودن را يک فرهنگ مي دانست و سرهنگِ ارتش را نيز بسيجيِ سرهنگ مي ناميد و با دوستان که بود ، در کلاس و مسجد و دانشگاه ، اغلب مي پرسيد : " تو گيجي يا بسيجي ؟"
گلستان جنگ (۴) رحیم چهـره خنــد
لذّت بخش ترينِ دردها
به یاد سردار شهيد حجّت اله رفيعي
آيا جز اين است که بسياري بر اين باورند که دانندش و ندانندش ؟ و بسياري بر اين تصوّر غلط که دارندش و ندارندش ؟
و تنها خردمندانند که دانندش و دارندش و به هر لحظه خوانندش !
وازنشانه هاي خردمندي،عاشق بودنست ، که دل بستن بود بر باقي و بيرون بردنِ دل بود از سراي فاني ، به آني !
ســرود آب (به مناسبت نیمه شعبان المبارک)
|
شب تاريک دل يارا به خود مهتاب ميـخــوانـد |
|
چو تنها تکدرختي کو ، ســرود آب ميـخــوانـد |
|
بشــوق لاله ها بر لاله زاران ايــن دل تنــگم |
|
تو را از خود بهرجايي که شدبيتاب ميـخــوانـد |
|
فلک رامانده پادرگل بياکه مهـدي(عج) خودرا |
|
چو آن ماهي کـه افتـاده برون از آب ميخـواند |
|
بزيـر تيــغ اغـوا جـان رسيـــده تا لب و اکنــون |
|
تو را اي منجي عالم ، ز دل سـهراب ميخــواند |
منظومه ی
پيچکهاي نيلوفر
«در فضاي مه آلود»
30/10/1388
اهل هوشـت دهنــد پنـــد همي
غافل از پنــد اهـل هــوش مباش
دوش چشمت به خواب غفلت بود
غافل از خويشتن چو دوش مباش
هرچه گردي ، عـدو پرســت مگرد
هرچه هستي وطن فروش مباش
رهي معيّري
*******
آدم بصيرت ميخواد
تا تو چـالـه نيـفتـه
کشت ب قطب نما !
ک گفت کي شنفته
******
آدم بي بصيــرت
خط ازدنيا ميگيره
اسير دنيـا ميشه
تو دنيا جا ميگيره
*******
شده يه وقت توي مه
گيــر بکني ، بمـوني
گم بکــنـي راهتــو
آيةی يأس بخوني ؟
*******
|
برای عرض ارادت و تجدید میثاق با خانواده ی معظم شــهــدا که چشم و چراغ این امت اند:
والديـن شـهــدائيـد ، کيـسـت همتـاي شـما | |
|
کاش بوديــم در قيـامت لحظـهاي جاي شـما | |
|
زينتعرشاست و همچونپرچمسرخ حسين(ع) | |
|
عکـسِ زيـبـاي شـهـيـد سـرخ سيــماي شــما | |
|
مهدو الگوي شهيدان ،دستتان بوسيدني است | |
|
سـرمـة ی چشـمان ما خـاک کفِ پــاي شــما | |
|
خـون عـزّت ميچـکد ، از بـال و پــرهـاي شــما | |
|
کاش بـوديـم در قيـامـت ، لحـظـهاي جـاي شـما | |
|
زيـنــت عــرش خــدائيــد ، طـائـران جـنّـت ايـــد | |
|
صـد هـزاران مـرحـبـا بـر چـشــم بيـناـي شــما |
کج پلاسي
|
ذاتِ خنـجـــر هرچه باشـد جز بريـدن فاتحــــه |
|
خسته گشتي چون تو از در خون طپيدن فاتحه |
|
گفتمان با خصم دون ، فکر تو شد پس يا علي(ع) |
|
بر سـرِ قبــرِ شَـرَف ، محض رسيـــدن فاتحــه |
|
در ميان جنـگلِ ترفنــدِ دشـمـن ، روز و شـب |
|
دانه را با شـوق ، ولي بيدام ديدن ، فاتحــه |
|
در کنـارِ مـرتــعِ پســتِ فــروشِ عـزّ و ديـــن |
|
رفتــه تا ايـل و تبـاري در چــريــدن ،فاتحــه |
|
در ازاي جان فشـانيهاي اين خيــل عظيــم |
|
اينچنيـن هر چيــز را وارونه ديــدن ، فاتحــه |
|
از ميـان کســوتِ مردانگي ، بيــرون شــدن |
|
در ميـانِ لاکِ بيقيــدي خـزيــدن ، فاتحــه |
|
فارغ از حيثيت و ديـن و شَـرَف يکجا شـدن |
|
پردة ی حجب و حيـاي خود دريدن ، فاتحه |
|
در ميـانِ دل فشــانـدن ، دانـة ی هـرزِ دَغا |
|
از نهالِ کج پلاسي ، ميوه چيـدن ، فاتحــه |
|
چون سفيهان ريزه خوارِ دشمنانِ دين شدن |
|
در کُنـامِ دشـمنـانِ ديـن ، چپيــدن ، فاتحــه |
|
چشمها بر هم نهاده ، دست بر سينه اينچنين |
|
تاکمـر در پيـش دشـمنـها خـميــدن ، فاتحــه . |
|
محمدمهدي هادي(رحيم چهره خند)1382
|
به نام خدا
و برای رضايتِ حضرت زهرا (س)
و به بهانه پخش ياوه سرائيهای عنصرمعلوم الحال (مهاجرانی) از سيما
با توجه به اينکه بعضي ها تا در دامان نحس امريکا مينشينند، نطقشان باز مي شود؛ حاشيه اي بر ياوه سرائيهاي اين عنصر معلوم الحال ، که در تيرماه 1381 بي جواب ماند را مجدداً ارائه کرده، اميدواريم گوشي دستشان باشد ... و ما هم يادمان نرود ...

حاشيهای بر ياوه سرايیهای يک عنصر معلومالحال
عليه دفاع مقدّس و انديشههای امام راحل
مگر مسلماني شاخ به شکمت ميزند يا خداي ناکرده شيرخر به خوردت
دادهاند که مِي نخورده مستي مي کني ؟ طي نکرده گز کردي و افتادي به
روزي که بيتنبک ميرقصي ، مغز استخوانت که نجس نبود ، تخم
دو زردهي طلا هم که نکرده بودي ، آمدي و دانهاي درشت و بزرگتراز ظرفيتت
برچيدي ، حيا را خوردي و آبرو را قي کردي و حالا آمدهاي پيش قاضي ،
معلق بازي ؟
يادت رفته که تا هيزم برجاست ، آتش نميميرد ؛ فکر کردي که سنگ مفت
است و گنجشک هم مفت و آن وقت پيش توپچي ترقه در ميکني ؟ آمدي
جلوي آنهايي که پشه را در هوا نعل مي کنند ، سم نمايش ميدهي ؟
يادت رفته که براي فرار دادن مگس ، دستپاچه ، شمشير از غلاف کشيدي
و طلاي گوش را با سوراخ موش تاخت زدي ؟!
باز صد رحمت به آن بيچارگان زبوني که حتي پشتشان به خاک نرسيده ،
جنقولک بازي در ميآوردند و نه ايماني داشتند که شيطان ببرد و نه
آبرويي که ور زدنشان ! و همه هم ميدانند که اينجور کج پلاسي کردن و
اينطور رفتن ، مربوط به سستي زير دم نيست ، به ريگهاي توي کفش است !
و البته ، و بالش گردن آنهايي که قاچاقچي را گمرکچي مي کنند و همين
مقدار هم وبال گردن آنهايي که به اشتباه فکر مي کنند که خلاي مسجد
شاه را نبايد چوب بزنند که گندش بيشتر در نيايد و ساکت نشستهاند !
تو هم دور برداشتي و نفهميدي که چرا هر چه جفت مي زني ، طاق ميآيد
و نفهميدي که خر را به عروسي مي برند که بارش کنند و اگرچه خيلي
چيزها نـَشـُسـته، برايت پاک هستند اما اگرنان خشک خودت را ميخوردي بهتر
از کباب آمريکا نبود که رفتي توي خانهي شخصي «محمدبنعيسي»؛ وزير
خارجهي مراکش با «مارتين اينديک» که مديرکل وزارت خاجهي آمريکا در
امور خاورميانه بود، فالوده خوردي و فرداي آن روز در همايشي که در شهر
اصيلهي مراکش با عنوان همايش آمريکا و جهان براي توجيه
کج پلاسي آمريکا و بار زدن بعضيها تشکيل شده بود به «اينديک» گفتي که
با توجه به اينکه مغرب - «مراکش» - ، کشور گفت و گوي اديان و تمدنهاست،
اين ديدارها ، فالوده خوردن با شاه نيست و مسالهاي طبيعي است و فکر
کردي که فقط روزنامه الحيات چاپ بيروت اينها را مي نويسد و باز نفهميدي
يا نخواستي بفهمي که با اين ترنت هايي که گند زدهاند به هرچه خلوت
بودار است ، تا حرفي از دهان درآيد؛ گرد جهان برآيد و ...
حالا با آمريکا فالوده خوردي ، گذشت کاري هم نداريم که چون وقت خوردن،
اين همه قلچماقي ، پس چرا وقت کار کردن چلاقي ؟! و اينکه تو که قند و
قروت و دوغ و دوشاب برايت فرقي ندارد و غاز خود را قو مي بيني ، با چه
رويي آمدهاي به جوجه اردک شنا ياد بدهي ؟!
به اين هم کاري نداريم که اين همه بخيه به آبدوغ زدي که هم از شورباي
قم نماني و هم از حليم کاشون و رفتي تو گود زورخانه ي آمريکا داري چرخ
مي زني ، حالا آمدي و براي ما عکاسباشي شدي و رفتي توي تاريکخانهي
آمريکا روي پيامهاي امام (ره) که همهي کامپيوترها در اون موندن ، دستي
دستي نگاتيو ميزني ؟! اما يادت نرود که باران ، هميشه ميآيد اما سيل
يکبار ! و اينکه يکبار جستي ملخک ! دوبار جستي ملخک ! آخر تو دستي
ملخک و اينکه ناني برايت مي پزند که تا قيامت بخوري و سير نشوي !
حالا هم که قار قارکت را چپ کرده اي و چهار چرخت رفته است هوا ،
از اسب افتاده اي،از اصل که نيفتاده اي ، حالا تا دوستان آمريکايي سر برسند و
بخواهند با کمک ناوهاي چند مليتي چرثقيلي به معرکه وارد کنند و طبق
عادتشان بپردازند به اصلاحات تودوزي و آينه ي بغل و بوق ماشين و ...
بهتر است بيايي در حسينه ي «گردان مسلم» لااقل معني دوکلمه قرآن کريم
را که هردو هم در يک آيه ي کريمه آمده است ياد بگيري که همين دو کلمه
براي هفتاد نسلت کافي است و خناق گرفتارگان دانه ي درشت بر چيده ي
بالاي گود نشسته را مجبور مي کند که لنگش کن ، لنگش کن را رها کنند و
بدانند که سنگ سنگين هميشه سرجايش است ! و امثال تو نيز ديگر با
طناب پوسيده ته چاه نروند و بدانند که در هميشه به يک پاشنه نمي چرخد
و خروسي که اجلس مي رسد ، بي وقت ميخواند و اينکه حرامزادگي
مايه نمي خواهد و خيليهاي ديگر هم خواستند به سرداري برسند اما بر
سرِ دار رسيدند و مخلص کلام اينکه آب دريا با دهان سگ نجس نمي شود
و روسياهي به ذغال ميماند و بس !
اما دو کلمهی قرآنی :
حذر : اي اهل ايمان ، سلاح برگيريد و آنگاه دسته دسته يا همه به يکبار
براي جهاد بيرون رويد .
در اين آيه ي کريمه، کلمه ي "حذر" به معناي اسلحه آمده است و درآيه 102
همين سوره ي مبارکه (نساء) کلمه ي (اسلحتکم) و (حذرکم) هر دو در يک
آيه آمده است و هر دو به معناي سلاح است ، اما (حذر) معناي وسيعي
دارد و فقط مخصوص اسلحه نيست و هرچيزي است که شما را از دشمن
حفظ کند و بر حذر دارد .
بنابراين با توجه به آيهي کريمه 71 و آيهي کريمهي 102 در سورهي (نساء)
در مييابيم که :
1ـ اسلحه : يعني يک تکه سنگ،يا چوب،يک تفنگ،خمپاره، تانک، توپ،جنگنده و ...
2ـ حذر : سلاحي است که با توجه به شرايط زمان و مکان انتخاب مي شود
و ملت مسلمان و هميشه در صحنهي ما ، در روزهاي حماسه ساز انقلاب
اسلامي و تا همين لحظه ، هزاران بار مشاهده کردهاند و ميکنند که سلاح
کاري و به درد بخور براي مقابله با شيطنت و تهاجم دشمن ، مرتباً در تغيير
است .
يک روز تنها سلاح کاري ، گفتن الله اکبر بود در روي بام ها روز ديگر سلاح
کاري ، شرکت در راهپيمايي عظيم و ميليوني است مسلمان بود اما در 22
بهمن 57 صلاح کاري حمله به کلانتري ها ، پادگان ها و مسلح شدن بود،
يک روز سلاح کاري تعطيل کردن مدارس و دانشگاهها بود و چند روزبعد
بازگشايي مدارس و دانشگاهها که دشمن را به نابودي مي کشيد .
و يک روز هم تنها سلاحي که بايد براي حفظ ناموس و کيان اسلام و مسلمين
به کف مي گرفتيم ، شرکت در حماسهي دفاع مقدس بود با آن همه صحنههاي
سخت و خونين ، و روز ديگر تنها سلاح کاري ، نوشيدن جام زهر، که هر دو
سخت بود و سنگين ، اما چون تکليف بود و فرمان عشق، هميشه حرف اول
را مي زد اگرچه با بهايي بسيار سنگين و حال بايد دو نکته را فراموش نکنيم :
1- بايد ببينيم امروز «حذر» و سلاح کاري که چهارستون بدن دشمن رابلرزاند و
او را در جاي خود بنشاند چيست ، آيا چرخيدن در گود فرنگ سراهاي آمريکاست؟!
يا وحدت کلمه اي که تحت لواي ولايت ، درمقابل زورگويي ها و چپاولگري هاي
آمريکا با قدرت مقابله کند و دشمن را سرجايش بنشاند ؟!
2- اسلحه را مي توان زمين گذاشت اما حذر سلاحي است که هميشه بايد در
مشتمان باشد و با تغيير شرايط زماني و مکاني تغيير مي کند اما هرگز کنار نمي رود .
به ترجمه بخشي از آيه ي 102 سوره ي (نساء ) توجه فرماييد :
« ... چرا که دشمن هميشه درکمين است که از فرصت استفاده کند و دوست دارد که
شما ازاسلحه و حذر خود غافل شويد و يکباره به شما حمله ور شود ...»
درتفسير الميزان جلد 4 ، صفحه 667 در رابطه با ترجمه ي آيه ي 71 سوره ي
نساء با توجه به آيه ي بعدي همين سوره آمده است :
(... اسلحه ي خود را زمين نگذاريد و از تلاش و بذل جهد در امرجهاد باز نايستيد
اگر چنين کنيد عزمتان مي ميرد و نشاطتان در اقامه ي پرچم حق مبدل به کسالت
و سستي مي شود و درنتيجه يک عده (تبطوء) ، يعني یک عده، امروز و فردا خواهند کرد
و يک عده ي ديگر مانع حرکت ديگران مي گردند و نمي گذارند سايرين به جنگ
با دشمنان خدا و تطهير زمين از لوث وجود آنان اقدام کنند ) .
و فرموده اند ( خير الکلام قـَلَّ ودلَّ ) بهترين کلام ها ، کوتاهترين و منطقي ترين
سخنهاست ، بنابراين تنها نصيحت بسيجيان بي ترمزي که دنيا و هيچ «صهبا» يي
نتوانست ترمزي باشد در مقابل جانفشاني هايشان براي حفظ ناموس و عزت و
شرف همه ي نفس کشان اين سرزمين اسلامي ، اين هديه کوتاه به توست :
اينقدر کوچيک نشو ، که توي دنيا جابشي !
خلاص!
|
" ابلهی گفت و احمقی حال کرد ! " در وصف آنکه چندي پيش ، بيگدار به آب زد و سياست را جدا از ديانت دانست و آقايي را به آغايي رساند . کارمان از وقتي بيخ پيدا کرد که دقت نکرديم و کار افتاد دست نااهلان و نامحرمان و ... ها! ، حالا هم چون ماهوارههاي حساسيت سنجي دشمن به طور شبانه روزي آماده هستند و مشغول کار ، با اينکه به قول «اکبر شوفر» ، «قابل نيند» مجبورم بگويم که : اي مگس عرصه سيمرغ ، نه جولانگه توست ! با تو هستم خاتون ، اين دم شير است ، به بازيش مگير ، ما يادمان رفت که «محرم» به يک نقطه «مجرم» ميشود و تو هم که از بيکفني زنده بودي ، تا ديدي از ينگه دنيا يکي داد ميزنه که : « از شما رقاصي ، از ما عباسي» ، دهنت آب افتاد و چون «با خود برنيامدي» و دشمن با تو برآمد ، از پوست به در آمدي و رفتي نشستي سرسبيل آمريکا، براي خودت نقاره ميزني ؟ بعدش هم شيطنت را از هضم رابع گذراندي و آمدي به خيال خودت حلواي انقلاب را بخوري، از اسباب حلوا هم که فقط همين شيطنترا کم داشتي که تأمين شد حالا ، اجاق عقلت کور بود چشمهايتکه کور نبود ، هر جاي اين مملکت اسلامي که سربلند ميکردي ، روي همهي کوچهها ، اسم شهيد را ميديدي و آن همه «الله اکبر» را روي پرچم سه رنگ«مملکت الله اکبر». اصلاً کدام «معاويه اي» از تو آدرس «چهارشنبه» را پرسيد که زودپريدي رفتي پشت تريبون و نطقت گل کرد که : « ما فکر ميکنيم که بايد دين را از دولت بيرن کشيد» !! صاف رفتي سراغ چيزي که از کف ابليس هم مشهورتر بود ، جداً که «ازعقل پسي و در خطا، کـَس»! عقلت که قبلاً هم پارسنگ بر ميداشت ، اما انگار «يه تخته هم کم داري»! چون «اين سخن را در به سوي ديگر است»، و اين رشته سري دارد به درازاي چهارده قرن تاريخ پرنشيب وفراز و شايد به قدمت دين حتي ! راست گفتهاند که «اصل بد در خطا ، خطانکند»، اين دفعه عين دزدناشي زدي به کاهدان و ميداني که «آن را که براندازند، با ماش دراندازند» با طوقي که به گردن انداختي عاقبتت، عين عاقبت يزيد است، چون «کلاهي که پشم نداره، پس معرکهس» ، زدي، نگرفت ، اگر سبيلهايت را هم چرب کردهاند ، نبايد عين زن کامبيز شلخته ، چرت ميگفتي که گفتي ، حالا هم مجبوريکه با سبيلهاي آويزان برگردي ، بلايي سرت آوردهاند که وصله بردار نيست ! دليل بيخود هم نياور ، خالي هم نبند ، تازي را به زور به شکار نميبرند ؛ از اول شغاليت توي يک همچون تلهاي گير نکرده بودي . خاتون ، بهتر است دمت را رها کني و بروي ! پشت دستت را هم داغ کن که ديگر گز نکرده ، طي نکني و سرنا را از سرگشادش نزني ، تنت را هم چرب کن و جهود بازي هم در نياور ، به قول ننه حجت ، «جنگ ، دو سر داره ، خاتون!» تو که تاهمين ديروز جرأت نداشتي به اسب شاه ، يابو بگويي ، حالا خضر راه ما شدهاي و روي سياست و ديانت نطق ميکني ؟! ازا ولش هم مثل منافقها پشت و رويت معلوم نبود ، من هم مثل همهي بسيجيها دلم تاقچه ندارد و سريع ميگذارم توي کاسهات و رک و صريح ميگويم گوشهايت را باز کن ! اينجا «لاس و گاس» نيست خاتون که باج به شغال بدهند ! کجا بار کج به منزل رسيده که حالا تو آمدهاي و خوش رقصيهايت را بارنامه ميکني ؟! يادت رفته که بازي ، بازي و شوخي ، شوخي ، آخرش جدي ميشود و بعد بايد بخوابي زيربار! حرف زياد هم نزن ، محض رضاي خدا که چرت نميگويند ، بچاپ ، بچاپ نميکنند و دو دستماله نميرقصند ! دهن که واکني ، بخيهات ميافتد روي کار ، ميخواستي حواست را جمع کني و کج پلاس نباشي که گفتهاند : بيچاره کسي که کج پلاس است هميشه ي عمر ، آس و پاس است حالا هم مثلاً رفتهاي توي کوچهي «سلف خرها» که چي؟ فرض کن نمک خوردن و نمکدان شکستن هم مد شد ، گيرتو چه ميآيد ؟ فردا هم نميخواهد عين تغار ، دهن گشادکني و به غلط کردم ، غلط کردم بيفتي ، ميخواستي کر مصلحتي نباشي و بشفني که گفتهاند : «گذشته ، آيينهي آينده است» ، آن وقت به آنهايي که دو دستماله رقصيدند عين معاويه ، و يا آنهايي که دو دوزه بازي کردند ، عين يزيد ، نگاه ميکردي و ميفهميدي که از کدو ، هاوني نايد! حالا بشنو و يادت هم نرود که ، توکه ازخ وردن سير نشدي ، از ليسيدن هم سير نميشوي ، اين همه توي چراگاه آمريکا چريدي ، پس دنبهات کو ؟ به تريج قبات هم بر نخورد خاتون ! اگر با دکاني معامله نداشته باشي ، ناخنک هم نميزني ! ، اگر غير از اين است ، پس چرا نخورده ، خوردهدانت درد مي کند ؟ ، به قول «آقامحمود» تخمه فروش سرکوچه ، مبارک خيلي خوشگل بود ، آبله هم درآورده، «روزي نامه» را از دستش گرفتند ، حالا سخنران شده و آمده درم قابل نص، اجتهاد ميکنه مردک ! تو را با نبرد دليران چه کار ؟! راست گفتهاند قديميها که : «اجل تازي چون رسد ، نان چوپان خورد و به مسجد خرابي کند»! تو که يک پاپاسي توي چنتهات نيست ، چطوري مشتري شمسالعماره شدهاي؟ اگر پرستاري ، چرا دماغ خودت را نميگيري ؟! به کاليبردهانت نگاه نکردي ، حالا داري خفته ميشوي ، ماسکت را هم بزن ، شيميائيه ! گنده تر از دهانت بلعيده اي و حالا آمده اي چهارباغ اصفهان ، آدرس دست چپ ، در اول را ميپرسي ! راست گفتهاند که : «همه را مار ميگزه ، ما رو خرچسونه»! فکر کردي که باران ميآيد و ترکها به هم ميرود ، اما تو ترکي نخوردهاي که باران توبه، کاري بتواند کرد! چشمهايت را بستي و خودت را به کوري زدي ، حالا دودش به چشم خودت ميرود و دست از پا درازتر بر ميگردي و ميافتي به وصله کاري ! آن دفعه هم که توي روزينامه، دست کفچه کردي و صدتا بچه زاييدي، کدام يکيش ، آق رضا درآمد که حالا آمدهاي بابال آنها پرواز کني ؟ خب وقتي مثل لنگ حمام ميشوي ، هرکس فقط يکبار ميآيد سراغت ، نه بيشتر ! تازه داشتي توي مجلس جا گرم ميکردي که زير پايت صابون ماليدند مثلاً . زير بغلهايت هم هندوانه دادند ، مثلاً توي آستينهايت هم که بادپيچيده بود عملاً شکمت را هم سيرکردند که زير شالت قرص شود تحقيقاً . آن وقت يادت رفت که ميخواهند زير پايت را بکشند ، مثلاً، ور زدي و صفرا کردي ، حماقتاً . و نشنيدي که گفتند : « بدبختي که باز آيد ، بادگاه نماز آيد » در هر که هم که از قماش تو بنگرم به همين درد مبتلاست ، بدبختانه ! راستي ، ميرفتي غاز چراني بهتر نبود ! چطور رويت ميشود که براي يک شکم منّت ده ارباب را بکشي ؟ يادت رفته که آدمي را عقل ميبايد نه زر ! خيلي خوش بويي ، تو باد هم مينشيني ! آمدهاي با آنها که آب را زير هفت طبقهي زمين ميبينند نارو کني ؟! حالا هم که قبايت تنگ آمده ، حتماً ! مي خواهي بگويي ، عين آقا گربه ، تو هم اوّلش پلنگ بودي بعداً، چيزخورت کردند ، اينجوري شدي ! « بيخود هم نميخواهد پالون نشون ما بدي، چيزي بارت نيست »! - گرفتاري تو از وقتي شروع شد که : 1ـ شدي عين بچهاي که چون دامن را شناخت ، ديگر بر زمين ننشيند ! 2ـ فکر کردي که عقلي را که اجاقش کور است ، ميشود با آسپرين آمريکا درمان کرد ! و گرفتاري ما هم از وقتي شروع شد که يادمان رفت که گفته اند : « عنان به دست فرومايگان مده ، زنهار»! حالا هم تا « گرا » بدهي که چند تا قاطر آمريکايي بيايند و باقاليها را بار بزنند ، دعايي برايت ميکنم ، تو هم بلند آمين بگو : از خودت که گذشته، خدا عقلي به بچههايت بدهد، خاتون ! اين هم بزرگترين هديهاي که ميتوان به تو داد : « اينقدر کوچيک نشو که تو دنيا جا بشي» ! والسّلام رحيم چهره خند مهرماه ۱۳۸۱ |
”يا علي نصراله” ( تقديم به سردار رزمندة جانباز ”علي نصراله”)
حكايت:
- در اوراق تاريخ گفته نيامده كه رهبر يا امامي را اين همه ياران بوده باشد، جان بر كف و دل برطَف، كه خميني راست، اين گونه در كف سٍلاح و بر لب صَلاح، كه تيغ عِزت از نيام كشيده و بر قلة آزادگي و شرف رسيده، كه همتِي به بلنداي آفتاب دارند، و در صعوبت كار، توان و تاب؛ و دستي بر دعا و سري در كتاب، كه حرف را با عمل زنند، نه با لِسان، چون خسان و چون بسيار كسان!
چشم نديدن ...
براي سردار سرافراز و شيردل جبهه هاي جنگ و جهاد
شهيد "نورعلي شوشتري"
|
داستان عاشقي ، وَه چه شنیدن دارد |
|
رفتـن از معـرکه تا اوج ، رسيـدن دارد |
|
گرچه اين زيورِ دنياست که ديدن دارد |
|
عاشق آنست که چشمانِ نديدن دارد |
|
تا که سردارِ صلابت "نورعليِّ شوشتري" |
|
ديد از شاخ شهادت ، ميوه چيدن دارد |
|
عمر باقيمانده اش وقف بلوچستان شد |
|
ديد آنجاست که جان ، قصد رهيدن دارد |
|
گرچـه در ساحتِ ديـن ، کاراساسي سخت است |
|
صبر مي خواهد و از تيغ گـزيدن دارد |
|
گفته حضرتِ روح الله و اشکي که از آن |
|
وقتِ ميزان عمل ، شوقِ چکيــدن دارد |
|
مرغِ طـوفان زده عاشــق راهِ خون را |
|
بال و پر نيست ولي شوق پريدن دارد |
|
زيـرِ بارِ غم هجـران ، کمرِ مـرد خــدا |
|
مثل داسِ مَهِ نو ، ميـل خميـدن دارد |
|
سينه سُرخانِ مهاجر چه صفايي دارند |
|
راه هجرت چه بسا ، سينه دريدن دارد |
|
راه عشق است و ندارد سرِ شوخي با کس |
|
تا به دهليـز دلِ لاله ، طپيـدن دارد |
|
باري که غم عشـق نشاند بر دوش |
|
حيدر (ع) به لب آن بار، کشيدن دارد |
|
نقد جان را ز سرِ شوق ز کف داد شهيد |
|
وه که اين شهد شهادت چه خريدن دارد رحيم چهره خند 14/3/88 |
|
آسـمان سرگشته ِی عباس (ع) بود |
|
چشــم عالم، يکســره الماس بود |
|
غوطـه ور ، شيــون کنان ، آب فرات |
|
قطره قطره تشنه ی عباس (ع) بود |
|
اينطرف ، عباس (ع) ، سـقّاي حرم |
|
آنطـرف ، قـومِ نمـک نشـناس بود |
|
مشک پر را سيـنه و سر شد سپر |
|
بهـر سـقّا، مشـک پُر يک پاس بود |
|
چشـم کـور اشقيـا ، حـق را نديـد |
|
گرچه او شـمس الضحاء ناس بود |
|
دست و مشک و خاک و خون روي زمين |
|
در هوا خون بود و بوي ياس بود |
3
براي دانشجوي مقيم آمريکا شهيد مفقودالجسد "احمد چراغي" که با نامة کتبي حضرت امام (ره) آمد و در "شنامِ" دزلی در کنار حاج احمد متوسليان به شهادت رسيد در سال 1361
|
ای "چراغي" که به بستان ، شرف فاختهاي |
|
سنگري بهرِ خود از عشق ، بنا ساختهاي |
|
آمده زانسوي آب اينجا به فرمانِ وَلا |
|
جز به کارِ عاشقي هيچ نپرداختهاي |
|
دل به حق داده و در معرکة عشق و وَلا |
|
مثلِ تندر همه تن ، تيغِ دو سر آختهاي |
|
در"شنامِ ازلي" و در "راهِ خون" و در "دوآب" |
|
در دلِ معرکه بر دشمنِ حق تاختهاي |
|
گوي سبقت ز همه عالم و آدم بُرده |
|
جسم و جان هر دو در اينکار به حق باختهاي |
|
شورِ مستوري به پيمانة جانت ، زهرا(س) |
|
ریخته تا منزل مقصود چنين تاختهاي |
|
فوز عظماي شهادت به بصيرت ديده |
|
رفته در آتش مستوري و بگداختهاي |